★☆آرنیکا دختر خوش رفتار آریایی☆★

یه دونه دختر مامان

پرنسس نازنینم عسلم عزیزم سیندرلا می خوای بفرما:

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

 

 

 

                                                                         




   

 

 

[ سه شنبه 1 / 11 / 1392 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

خوب دختر نازم بالاخره رأی گیری نی نی بلاگ به پایان رسید و شما دختر نازم بین ٧٥٣ نفر رتبه ٦٩ آوردی ، درسته که جایزه خاصی نبردی اما برای من شما یه دختر همیشه برنده ای چون مؤفق شدی قلب و روح من رو ار آن خودت کنی ، به هر حال کسب ٢٠٣ رأی هم کار راحتی نبود و تلاشهای زیادی در این راه انجام شد و به نظر من با لطف دوستان به دست آوردن این نتیجه هم خالی از لطف نبود گر چه من همیشه برای شما بهترین رو می خوام اما انشاء الله بهترین نتیجه رو در مهمترین روزهای زندگیت بگیری آمین

 

آرنیکا در جشنواره

نتیجه مسابقه

[ يکشنبه 20 / 5 / 1392 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیزم 15 مرداد سالگرد ازدواج من و بابا بود منم یه دونه کیک کوچولو به شکل قلب گرفتم و با دایی و خاله رفتیم پارک ولی خوب ماه رمضون بود وزیاد نتونستیم بمونیم اما در همون حد هم خوش گذشت

 

 کیک

[ چهارشنبه 16 / 5 / 1392 ] [ 10:01 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیز دلم در تاریخ 9 تیر 92 توی مسابقه جدید نی نی وبلاگ با عنوان نی نی شکمو شرکت می کنه ، راستش اولش می خواستم ازت یه عکس در حال خوردن بگیرم ولی بعد دیدم عکس از لحطات خوردنت ریاد دارم و اگه بخوام طبیعی بشه بهتره یکی از اونا رو بگذارم ، یکی از اون لحظاتی که با لذت تمام در حال خوردن بودی و این عکسی که انتخاب کردم واقعاً شکمو بودنت رو نشون میده

 

تولد 2 سالکیت بود برات کیک خریدیم و بردیمت آتلیه رخدیس ولی شما دختر گلم آخرش طاقت نیاوردی و به کیک دستبرد زدی

 

دلبندم

[ چهارشنبه 19 / 4 / 1392 ] [ 9:40 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازم ،؛ امسال ما روز هشتم فروردین ماه واست جشن تولد گرفتیم منم از چند ماه قبل مشغول تهیه وسایل تولدت بودم از بادکنکهای قرمز و مشکی گرفته تا طراحی ریسه ها و تقویم و همه و همه

 

تدارک تولد

 

همونطور که می بینی تولد امسالت کفشدوزکی بود که فقط به خاطر زیبایی دو رنگ قرمز و مشکی کنار هم این مدل رو انتخاب کردم

کارتهای تولدت رو هم به شکل کفشدوزک درست کردم

کارت

 

به تولد کفشدوزکی آرنیکا جون خوش آمدید

 

فلش

 

پا 

 

خوشامد

 

ریسه ها

 

 تزئینات

 

بچه ها در انتظار کیک تولدمنتظرمنتظر

 

تولد

 

انتظار

 

و کیک با فریاد تولدت مبارک بچه ها وارد می شود تشویقتشویقتشویق

 

کیک

 

فشفشه

 

کفشدوزک

 

تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

تولد

 

5 سالگی گلم

 

برش کیک

 

نازنینم

 

این عکس خیلی جالبه همه بچه ها با کلاههای کفشدوزکی دور کیک نشسته اندقلب

سمت راست عکس نازنین جون به همراه کوچکترین مهمون ما نهال خانم نازنازی که موقع جشن تولدشده هنوز 8 ماهش هم نشده بود و بعد از  دختر نازم آتنا جون که تو بغلش بهداد جون 9 ماهه است و فاطمه دوست جدیدمون اونی هم که وایساده و هیچ وقت طاقتش نمیاد بشینه آسنای جیگر طلاست

بریدن کیک

 

آسنا و آتنا

بچه ها

 ابراز علاقه شدید آرنیکا و آتنا به نازنین جون تعجب سر اینم با هم رقابت دارن سوال واقعاً کهقهقهه

 عشق

نازنین و آرنیکا

 

واین هم تقویم سال 92 با عکس زیبای آرنیکای عزیزم

 

تقویم

میز شام رو هم در ادامه مطلب گذاشتم

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 4 / 2 / 1392 ] [ 8:15 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

[ چهارشنبه 14 / 1 / 1392 ] [ 6:49 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

نوروز

 

بهار با همه زیباییهاش از راه رسید ، با همون عطر و بوی قشنگش ، با اون رنگهای زیبای و با اون ندای زیبای

یا مقلب القلوب والابصار

عزیزم سال نو مبارک امیدوارم سال به سال شادتر و خوشتر باشی نازنینم ، امیدوارم هیچ عیدی رو غمگین نباشی....

واما ...

تولدت مبارک بهترینم ، عسلم ، امید زندگیم

چه خوبه که هستی

                     چه خوبه که هر سال با تحویل سال نو تو هم وارد صفحه جدیدی از زندگیت میشی

 

بهارها بهار زنده باشی و پایدارو زندگیت سرشار از شادی و مهربانی

پنجمین بهار زندگیت مبارک

5

 

 

[ يکشنبه 11 / 1 / 1392 ] [ 9:26 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

خوب دختر نازم همونطور که می بینی ما آخرین برف زمستونی رو هم در مشهد مقدس تجربه کردیم و به این شکل با زمستون خدا حافظی کردیم   

تا بریم به استقبال بهار که تولد آرنیکا جون رو هم تداعی می کنه.....

برف

به اصرار دختر خوشگلم یه آدم برفی هم درست کردیم که همه وسایلش رو خودش تهیه کرده بود...!

آدم برفی

 

آدم برفی و آرنیکاآدم برفی و آرنیکا

 

 

 

[ يکشنبه 11 / 1 / 1392 ] [ 7:24 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنی در باغ

 

آرنی روی تاب

[ سه شنبه 14 / 9 / 1391 ] [ 12:41 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 9 / 5 / 1391 ] [ 10:45 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیز دل مامان سلام

نفسم  با یه سورپرایز جالب اومدم ، می دونی امروز چهارشنبه 4 مرداد 91 ، داشتم وبت رو نگاه می کردم که به یه چیز جالب برخوردم و دیدم توی قسمت سنت کلی 4 کنار هم جمع شده و جالبه که این اتفاق روز 4 شنبه افتاد نازنین من بنابر این چند دقیقه ای صبر کردم تا دقیقه و ثانیه هم به این لحظه پر هیجان برسه و دختر من 4 سال و 4 ماه و 4 روز 4 دقیقه و 4 ثانیه سن داشته باشه و یه عکس از این لحظه وبت گرفتم

عزیزم ،

      نازنینم ،

            این لحظه بر تو مبارک و میمون و تمام لحظاتت پر از خوشی و خرمی باد

                                                   

4سال و 4ماهه دختر نازم

 

4سال و 4ماه 4 روز و ..

                                             

[ چهارشنبه 4 / 5 / 1391 ] [ 5:05 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 2 / 5 / 1391 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر خوشگل مامان بازم توی یکی دیگه از مسابقات نی نی وبلاگ  برنده شدی و تونستی جایزه نمایش عکس در ویترین نی نی وبلاگ رو برای اولین بار ببری

من می خواستم واسه تولدت عکست رو توی ویترین بگذارم ، اما فرصت نشد و الان خوشحالم که خودت با اون عکسهای زیبا و وجود مهربونت تونستی اونو به عنوان جایزه بگیری ....

و این عکس برای نمایش در ویترین

 

آرنیکای خوش رفتار

و این هم عکس دخترم در ویترین نی نی وبلاگ

 

آرنیکا خوشگله

 

 

عکس آرنی در نی نی وبلاگ

و بقیه دوستانی که در این مسابقه همراه آرنیکا برنده شدن

آرنیکا و دوستان

 

[ 18 / 4 / 1391 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دوستان نی نی وبلاگی ، من آرنیکا هستم و به روایت نی نی وبلاگ 4 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارم.

تصمیم دارم توی مسابقه اتاق من شرکت کنم

بنابراین شما رو به دیدن اتاقم دعوت می کنم

.

.

.

سلام

(((به اتاق من خوش اومدین)))

اتاق من

استیکر

تختم

جایی برای استراحت و آرامش و فکر کردن به مشکلات زندگیقهقهه

و اونی که بغلش کردم عروسک دوران کودکی مامانمهدلقک

تابلوی بالای تخت هفت سین عید 91 و در ادامه اش برنامه های مهد کودکم و جداول کلمات انگلیسی تا هر روز با مامانم تمرین کنم و یادم نره

استخر

توی این استخر هم به جای آب بازی عروسک بازی می کنمخنده

میز تحریر

توی این قسمت از اتاق من نقاشی می کشم و یا بازی فکری می کنم

تشک بازی

و این تشک برای انجام حرکات ورزشی

کمد اسباب بازی

گاهی با اسباب بازیهام بازی می کنم و البته بعد از اون باید مامانم رو به اتاق دعوت کنماوه

نی نی وبلاگ

و یا با لپ تاپ مامانم ور میرم

راستی اون نقاشی کنار لپ تاپ کار منه که مهدمون برام روی بشقاب زده تا همیشه یادگاری بمونه

تاب بازی 

تاب بازی رو هم خیلی دوست دارم

کارتهای مهد

این کارتها رو هم مهدمون به مناسبتهای مختلف بهمون داده که مامانم همه رو واسم نگه داشته تا وقتی بزرگ شدم کلی از دیدنشون لذت ببرم

 

خدانگهدار

مامانم سعیش بر این بوده که اتاقی شاد و راحت برای من محیا کنه

من بعد از دیدن این عکسها بهش گفتم

"مامان متشکرم"

(قربون شیرین زبونیهات)

 

[ جمعه 16 / 4 / 1391 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام عزیزترینم ...

قربونت برم .... بالاخره بعد از مدتها فرصت کردم بیام وبت رو بروز کنم عزیزمخجالت ...دلیلش هم چند روز تعطیلی بود که به من فرصت داد بیام و یه سری به وبت بزنم

و اما الان با یه خبر خوش اومدم ... می خوای بدونی چیه؟ خودت می دونی  ناقلا!!!!........

 

بهداد و آرنی

اگه گفتی این فرشته کوچولوی توی بغلت کیه؟

 نکنه عروسک جدیدته.........

 ولی نه بگذار یه کم بریم نزدیکتر ببینیم.....

 

نی نی دایی

آره خودشه نی نی دایی سبحان که روز قبل از تولد امام زمان دنیا اومد ...

خداییش کی باورش میشه دختر ناز من توی 4 سالگی بتونه یه بچه یه روزه رو اینقدر قشنگ بغل کنه و اینقدر خوب مواظبش باشه ... بهت افتخار می کنم نازنینم...

مبارک باشه آرنیکا جون واسه سومین بار دختر عمه شدی...

بهداد

و اینطوری شد که نی نی دایی سبحان بعد از اینکه کلی ما رو منتظر گذاشته بود توی یه روز خوب و مبارک به دنیا اومد و بهداد نام گرفت

تولدت مبارک باشه بهداد جون

 

گل برای گل

از روزی که بهداد دنیا اومده مرتب ازم می پرسی مامان وقتی من 7 سالم بشه بچه دایی سبحان چند سالش میشه ... وقتی من 10 سالم بشه چی ..و ...پرسشها ادامه داره ..سوالابرو

آرنیکا و بهداد

و در ضمن شما هنوز هم به نی نی دایی سبحان میگی برسام چون قرار بود اسمش بشه برسام

اما اونقدر این اسم تکرار شد که دل باباشو زد...و به بهداد تغییر پیدا کرد و اینقدر این اسم برای تو سنگینه که وقتی خانم عمو رامین ازت پرسید اسم نینی دایی چیه کلی رفتی توی فکر و اینقدر حواست پرت شد که لیوان شربتی رو که دستت بود انداختی زمینخنده و باز هم یادت نیومد اسم بچه چیه ..تعجب

حافظه ات توی به خاطر سپردن اسمها عالیه ... ولی این جایگزینی برات سخت بود و همین الانم که ازت می پرسم اسمش چیه میگی "یادم رفته"متفکر

آرنی و بهداد

انشاءالله که قدمش مبارک باشه

[ جمعه 16 / 4 / 1391 ] [ 5:28 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دخترم چند تا عکس خوشگل ازت داشتم که نمی دونستم تحت چه عنوانی توی وب بذارمشون...

و بالاخره تصمیم گرفتم به عنوان کارهای جدیدت اونا رو تو وبلاگت بگذارم عزیزم ...

البته بگم که هدف اصلی از گذاشتن این عکسا در خواست نرگسی جون بود که زحمت می کشن و همیشه به وبلاگ دختر گلم سر می زنن و من هم به دیده منت گذاشتم و این عکسها رو به خاطر گل روی ایشون گذاشتم ، امیدوارم هر چه زودتر تصمیم بگیره و چشمش به جمال کوچولویی دوست داشتنی روشن بشه و من همیشه واسه دیدن غنچه زیبای زندگیش به وبلاگش سر بزنم

و اما عکسها ، عکس زیر اولین و آخرین باریه که گذاشتی موهاتو ببافم اونم دو گوشی ، اینقده بهت میاد ولی نمی دونم چرا دوست نداری اینجوری ببافمشون

دختر دو گوشی

و این عکسها هم ژستهای دخترم با لباسهایی که من خیلی دوسشون دارم ، آخه به باربی من خیلی میاد 

زیبا

باربی

و این هم پروانه ای که دخترم با خمیر بازیش درست کرده

مهارتهای آرنیکا جون

 

پروانه

و نقاشی آرنیکای نازنین با مداد رنگی هایی که  وقتی مأموریت بودم واسش خریدم

نقاشی جیگر

[ چهارشنبه 24 / 3 / 1391 ] [ 8:50 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازنیم ...... عسل بانو ............

بالاخره پس از در خواستهای مکرر شما در تاریخ ١٣ /٣/ ٩١ یعنی در ٤ سال و ٢ ماه و ١٣ روزگی گوشهای دخترم سوراخ میشه و نگینی بر روی اون می درخشه

نگین خوشگل مامان

 

نگینی بر گوش نازنینم

دختر خوشگلم تا حالا از اینکه گوشت درد بگیره و یا عفونت کنه می ترسیدم و گوشات رو سوراخ نمی کردم اما چون خودت می خواستی به اصرار خودت این بار طی یک عملیات برنامه ریزی شده از یه دکتر که در این زمینه شهرهء شهره وقت گرفتیم و به اتفاق خانم گلی ، مامانی و بابایی و صد البته مامان وبابای خانم خانما رفتیم گوشهای دختر خوشگلم رو سوراخ کردیم ، خاطر نشان کنم که دختر نازنین بنده آخ هم نگفت و جز تکون کوچیکی که موقع سوراخ کردن گوشات خوردی هیچ عکس العمل دیگه ای نشون ندادیتعجبصد آفرین به  این دختر شجاع و فهمیده که وقتی گفت گریه نمی کنه به قولش عمل می کنهتشویقتشویق

جایزه ات هم یه برچسب دورا ، کتاب رنگ آمیزی و شکلات بن بن بود که خیلی دوست داری

[ چهارشنبه 17 / 3 / 1391 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازنینم نفس من

امروز بالاخره بعد از یه مدت طولانی اومدم برات بنویسم آخه توی این مدت اتفاق خیلی خاصی نیفتاد و نوشتن روزمرگیها هم که دیگه لطفی نداره

توی این مدت چند تا مراسم رفتیم که بهت خوش گذشت می دونی که چقدر جشن و مهمونی رو دوست داری

روز مادر هم گذشت  و شما دختر نازم واسه من ومامانی اسپری خریدی البته با کمک بابا و کارتی رو که مهد کودکت واست درست کرده بود بهم دادی ، اگه به اولین پستهای وبلاگت یه نگاهی بندازی می بینی که عکس کارتی رو که پارسال روز مادر بهم دادی گذاشتم و چه خوشحال بودم که برای اولین بار یه هدیه تحت عنوان روز مادر از دختر نازم می گیرم و امسال که بزرگتر شدی یه اسپری هم بهش اضافه شد و اینقدر که بابایی هستی بهم گفتی "مامان روز بابا هم بریم واسه بابا و بابایی اسپری بخریم"خندهای دختر باباعصبانی

روزی هم که هوس ماهیچه پلو کرده بودی و من گفتم روز مادر دخترم رو می برم بیرون دعوت ماهیچه پلو برگشتی گفتی "نه مامان روز بابا بریم" منم گفتم خوب باشه اشکالی نداره به ضررخودته دیرتر میریمنتظر

و دیگه اینکه امروز چهارم خرداد ماه سالروز افتتاح وبلاگ دخترمه ، وبلاگ آرنیکا جون یکساله شد یکسال پیش من نی نی وبلاگ رو کشف کردم، یه وبلاگ ساختم با عنوان   خاطرات آرنیکا در وب  و خاطرات دخترم رو واردش کردم اولش فقط واسه تفریح و هیجان  بود و کلی از وقتم رو صرفش می کردم  اما الان خیلی جدی تر شده برام و فکر می کنم چه خوبه که در آینده بیای و همه رو ببینی البته  نمی دونم تا کی می تونم به این کار ادامه بدم و آیا بعدها اصلاً این وبلاگ اینجا هست یا نه و ممکنه روزی برسه که من حتی آدرس و رمز رو هم فراموش کنم ، امیدوارم این طور نباشه ولی دلم می خواد زمانی که می بینیش برات سورپرایز بشه الان که هیچ عکس العملی نشون نمی دی و وقتی نشونت می دم فقط بهم میگی "دیدمش بابا" خوب همش برات تکراریه عکسات رو که توی کامپیوتر می بینی و خوندن هم که بلد نیستی بنابراین برات خیلی مهم نیست اگه بشه دلم می خواد این وبلاگ رو دیگه بهت نشون ندم تا 18 سالگیت و زمانی که از مدرسه فارغ التحصیل شدی و انشاء الله دوره جدید و مؤفقی رو توی زندگیت شروع کردی بهت هدیه اش بدم خلاصه توی این مدت وبلاگ داری  اتفاقات جالبی افتاد که از جمله اونها مسابقاتی بود که نی نی وبلاگ می گذاشت و الان دیگه تبدیل به خاطره شده و توی دو تا از اونا دخترم برنده شد یکی روز جهانی کودک بود که جایزه اش نمایش عکس زیبای دخترم در منوی کاربری کاربران نی نی وبلاگ بود (اتفاقاً عکس هم مربوط به جشن روز کودکت بود)و دیگری مربوط به سالگرد یکسالگی نی نی وبلاگ بود و جایزه اش هم یه سی دی بود با عنوان داستانهای مرز بان نامه به زبان کودکانه ،خیلی دوسش داشتی و تا مدتها نگاش می کردی اما مثل بقیه سی دی ها و وسایلت بعد از اینکه کلی تماشاش کردی دیگه سراغش نرفتی، فکر میکنم برات خیلی آموزنده و خوب بود

 نمی دونم چرا نی نی وبلاگ مسابقاتش رو حذف کرد ، خیلی مهیج بودن و آدم رو به تکاپو وا می داشت امیدوارم بازم از این مسابقات بگذاره  

 انشاءالله همه جا مؤفق باشی دلبندم

می بوسمتماچ

[ پنجشنبه 4 / 3 / 1391 ] [ 9:49 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام نفس من

 امروز عکسای تولدت رو اینجا می گذارم 

جشن تولد شما دختر نازنین من  روز یکشنبه ٦ فروردین ٩1 برگزار شد ، لباس روز تولدت رو از چابهار برات خریدم که خیلی خیلی بهت می اومد و نازت کرده بود موهاتم که نگذاشتی درست کنم و از پشت بستمش که اونم خیلی بهت می اومد جیگر من ... توی عکس پایین رفته بودی روی صندلیت و خیلی زیبا می رقصیدی و همه رو محو تماشای خودت کردی..

خوشگله در حال رقص

کیک تولدت رو هم بابا جون زحمت کشید و قبل از شروع جشن از قنادی گرفت ، باباجون روز جشن خیلی زحمت کشید واست دستش درد نکنه ،

اینم از عکس کیکت که قناد عالی درش آورده بود

کیک تولد گلم

شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

کیک تولد جیگرم

واما مهمونای عزیزمون که با همشون عکس گرفتی

 

نازنینم و فشفشه ها

آریا و شهریار و آرنیکا جون

 

آتناو آسنا و آرنیکا جون

 

عزیزترینم و مسیح

و مابقی تولد به روایت تصویر

 

دختر گلم شمعها رو فوت می کنه

هوراهورا ایشالا صد ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه هوراهورا

هوراهوراهمیشه زنده باشیهورا هورا

کیک تولد گلم

و بریدن کیک توسط دختر خوشگلم

بریدن کیک دختر نازم

 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

بریدن کیک دختر نازم

 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

عزیز من

شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 

و کادو هایی که عزیزان زحمتش رو کشیدن

کادو های جیگرم

اینم از میز شام که یادم رفت قبل از سرو ازش عکس بگیرم و این عکس بعد از سرو هست

میز شام

میز شام

دختر نازنینم ، همه زندگی  من ، امیدوارم از تولدی که واست گرفتم راضی باشی هدف من و تمام تلاشم در برگزاری این جشن این بود که شاد ببینمت و خاطره خوبی از تولدت داشته باشی

  عاشقتم

[ شنبه 2 / 2 / 1391 ] [ 2:07 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازنینم امیدوارم نوروز امسال رو به خوشی سپری کرده باشی عکسها و مطالب زیر مربوط به ایام نوروز و بعد از اون هست که توی پستهای قبلی نشد بگذارم

دختر نازم در کنار هفت سین خودمون

نازنینم و هفت سین

و هفت سین خونه عمه

هفت سین عمه مامان

خونه بابایی

آرنی نازه

 

آرنی جون کماندو

 

آروین خوشگله

 

 

تخم مرغ هفت سین

 

 

 

[ جمعه 25 / 1 / 1391 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام نفسم ، نازنینم ، عزیزترینم

ماه شبهای من ، دختر آرزوهای من

توی این پست خاطرات ایام نوروز رو برات می نویسم

امسال موقع تحویل سال دختر عزیزم به خواب ناز رفته بود و منم داشتم خونه رو تمیز می کردم آخه از بد شانسی ما ،هر چی گرد گیری کرده بودیم با طوفان قبل عید برگشته بود سر جای اولش و ما هم که مسافرت بودیم ؛ بنابر این دیگه من تاآخر سال دستمال به دستم و شما هم همیشه خواب (نه اینکه پارسال خیلی کم می خوابیدی ...!!! خنده)

نوروز 91

امسال یعنی سال 1391 تحویل سال ساعت 8:44 صبح بود ، سالی که شما دخترنازم به دنیا اومدی حدودای 9 سال تحویل بود و دختر خوشگلم ساعت یک بعد از ظهر دنیا اومد بنابراین امسال تداعی شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین سال زندگی منه سال 1387

 

سال 87

 

دختر نازم کنار هفت سین خونه مامانی و بابایی

 هفت سین و آرنیکا خوشگل

نازنینم مامان هفته اول عید رو مشغول تدارک برای تولد شما فرشته زمینی بود،وسایلی که واسه تولدت آماده کردم اینها هستن

تم تولد

 

 کارت تولدت

کارت تولد

 

کارت تولد 

 راستی جیگرم ، من امسال برای اولین بار شیرینی عید رو خودم پختم و تا ظهر جمعه مشغول پخت و پز بودم  و شما دختر نازم کمکم کردی و خرفه ها رو می ریختی روی شیرینی و گاهی هم قالب می زدی خیلی دقیق و مرتب ... قربونت برمقلب

 شیرینی برنجی

شیرینی کشمشی

شیرینی گردویی

[ دوشنبه 14 / 1 / 1391 ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

گروه گل یاسگروه گل یاس گروه گل یاس

صدای پای بهار میاد... سال کهنه داره بساطش رو جمع می کنه و جاش رو به سال 91 میده و سال نو فقط یه چیز رو یاد من میاره ...

تولد گل زندگی ام آرنیکای نارنین

گروه گل یاس 

آرنیکا در اولین سال زندگی

دختر نازنینم 4 سال پیش در چنین روزی ورودش رو به زندگی ما آغاز کرد و 4 ساعت بعد از تحویل سال به دنیا اومد ... و امروز چهارمین سالگرد مادر شدن منه

 گروه گل یاس

آرنیکای 4 ساله

4 ساله که کودکم رو در دامان می پرورانم و بارها و بارها شکرگذار خداوند بودم که چنین رحمت بزرگی رو در زیباترین روزهای سال نصیب من کرد..

دختر نازنینم تولدت مبارک

دخترم ممنون که اومدی و زندگی ما رو متحول کردی .. ممنون که اومدی و شدی تمام زندگی من تا دیگه فرصتی برای پرداختن به مسائل بی اهمیت نداشته باشم... تا بدونم زندگی با عشق یعنی چی...

از زمانی که به دنیا اومدی دیگه برای من زندگی یعنی چشمای تو ، نگاه تو ، صدای تو و همه وجود تو

120 ساله بشی نازنینم

[ سه شنبه 1 / 1 / 1391 ] [ 7:36 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

 دختر نازنین مامان سلام

حال واحوال چطوره ؟

عزیز دلم  امروز که دارم این مطالب رو برات می نویسم دوشنبه 29 اسفند 1390 یعنی آخرین روز از سال 90هجری شمسی هست و ما تازه از چابهار برگشتیم ....

به دلیل شلوغی بیش از حد بعضی از شهرها مثل چابهار در ایام عید ما تصمیم گرفتیم دو سه روز آخر سال رو که همه سرگرم کاراشونن ، بریم  یه هوایی بخوریم و بر گردیم ، البته اینم بگم که سفر چابهار اصرار جنابعالی بود ، آخه نزدیکهای عید (منظورم همون هفته آخره) تلویزیون مرتب چابهار رو نشون می داد و بیشتر از همه ساحل زیبایش رو و شما هم که خاطرات کمرنگی از سفر به این شهر داشتی اصرار کردی که ببریمت اونجا

 آخرین سفری که من به همراه شما دختر گلم به چابهار داشتم ، آذر ما سال 88 بود . یه دوره عکاسی بود که اداره برامون گذاشته بود و شما اون موقع یکسال و 9 ماه سن داشتی و هنوز شیر می خوردی و من برای اینکه اذیت نشی با تمام سختیهایی که داشت با خودم بردمت ، نمی دونم چطور از اون زمان چابهار رو یادته حتی اون طاووسهایی رو که توی محوطه اداره مون توی قفس نگهداری می شد یادته ، اون زمان که خیلی می ترسیدی و از ترس پاتو توی محوطه نمی گذاشتی من بهت می گفتم مامان جون اینا طاووسند خیلی خوشگلن ترس ندارن و تو اما از صدای خیلی بلندشون می ترسیدی و می گفتی طابوستان دوست ندارم البته صدای اون طاووسها اونقدر بلند بود که حتی ما رو هم سر جا میخکوب می کرداسترس

خلاصه ما روز جمعه 26 اسفند رفتیم چابهار و وقتی رسیدیم سرایدار نبود و ما مجبور شدیم بریم لب در یا یه دوری بزنیم تا سرایدار بیاد ، دریا هم که به اداره مون نزدیک بود ،از اونجایی که این اولین سفر 3 نفره ما به چابهار بود خیلی راحت می تونستیم به همراه بابا هر جا دلمون می خواست بریم چقدر عالی بود ، من تا قبل از این با وجود اینکه خیلی اومده بودم چابهار نمی دونستم دریا اینقدر به مهمانسرا نزدیکه...

 

آرنی و دریا

 

آرنی ودریا

وقتی رفتیم مهمانسرا اولین چیزی که ازم پرسیدی این بود که طاووسها کجان؟ سوالالبته منم حدس می زدم که بعد از گذشت 2 سال و چند ماه از اون زمان دیگه سر جاشون نباشن ، وقتی هم که از سرایدار سؤال کردم گفت خیلی وقته جابجا شدن ، به هر حال بهتر شد که نبودن چون خیلی سر و صدا داشتن و اگر بودن ما نمی تونستیم راحت بخوابیم ..

توی این دو روز خیلی بهمون خوش گذشت با وجود اینکه خیلی کم بود ولی به خاطر آب و هوای خاصی که چابهار داره و همینطور زیباییهایی که هر جایی نداره مثل دریا و طبیعت زیباش ، روحیه آدم اونجا حسابی عوض میشه دختر ناز من که اصلاً دلش نمی خواست برگرده  و می گفتی مامان سال تحویل همینجا باشیم تولدمم همینجا بگیریمخنده 

چابهار هفت سینهای قشنگی هم واسه عید چیده بودن من از شما دختر نازم کنار دوتاشون عکس گرفتم که زیباییشون رو دو چندان کنه

هفت سین

 

هفت سین

این هفت سین از قشنگترین هفت سینهایی بود که امسال دیده بودم واقعاً بی نظیر بود و توی شب چابهار به زیبایی می درخشید در ضمن تنها هفت سینی بود که اژدها داشت ، همه جا از نهنگ به عنوان حیوان سال نام می برند اما امسال در واقع سال اژدهاست همون سالی که من توش به دنیا اومدماز خود راضی

اژدها

خوب البته چابهار منطقه آزادی هم داره که واقعاً آزاده ...!! مجتمع های تجاری خیلی شیکی داره که زمانی اجناس رو از طریق دریا وارد می کردند و با قیمت خیلی خیلی مناسب عرضه می کردند ، خرید اجناس هم محدودیت داشت اما الان قیمتها سر به فلک می کشه و واقعاً گران و غیر واقعی بودن

نفسم درمنطقه آزاد

متأ سفانه به دلیل کوتاه بودن مسافرت و عجله ما و اینکه اکثر اوقات یادم می رفت دوربین رو بردارم از طبیعت زیبای چابهار و دریا در نقاط مختلف این شهر عکس ندارم ، انشاءالله سفر بعدی . . . . . .بای بای

 

 چابهار

 

[ دوشنبه 29 / 12 / 1390 ] [ 10:28 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام دختر عزیزم

حال و احوال چطوره؟ الان که دارم این پست رو برات می گذارم  فقط 6 روز تا نوروز مونده ... حال و هوای آخرین روزهای سال رو خیلی دوست دارم ... خونه تکونی ، خرید کردن ، دیدن مردم که دارن تند و تند کارهای عقب مونده شون رو انجام می دن ، لباسای بچه هاشون رو می خرند ، واسه مسافرت برنامه ریزی می کنند و جالبه که به محض اینکه سال تحویل شد تمام این تکاپوها می خوابه مردم توی خونه هاشون آروم می گیرن و در کمال آرامش روزهای آغازین سال رو می گذرونن و خوب یه عده هم توی جاده هان ... ما هم امسال رو همینجا می مونیم و احتمالاً بعد از عید می ریم مشهد چون یه کاری واسم پیش اومده و من حتماً باید برم ..

به هر حال شما دختر ناز من هم متوجه شدی که این روزها با بقیه روزهای سال متفاوته ، یه روز که داشتم می بردمت مهد کودک برگشتی گفتی مامان فکر کنم کم کم داره عید میشه ... ازت پرسیدم چطوری متوجه شدی .. گفتی :آخه دارن درختا رو می چینن .. و من مبهوت این همه دقت تو شدم .. اخه عید نوروز واسه شما دختر نازم فقط عید نیست توی این روزا دختر نازم انتظار تولدش رو هم می کشه ... من بهت گفتم عید که بشه تولدته و شما هم واسه رسیدن عید لحظه شماری می کنی ،دو روز رو هم توی مهدتون جشن داشتین و حسابی بهت خوش گذشت یه هفت سین زیبا هم از طرف مهد گرفتی ، خاله حلیمه جونت هم خیلی واست زحمت کشید و لباسایی رو که من واست گذاشته بودم تنت کرد و با دوربین خودمون و با همکاری خاله سونیا و خاله فرشته کلی ازت عکس گرفت ، راستی یادت باشه خاله حلیمه اولین معلمیه که توی زندگیت داشتی ، با تعریفای شما دختر گلم از ایشون به نظر میاد خیلی مهربون باشه خودمم چند بار باهاش صحبت کردم خیلی مهربون و صبور به نظر می اومد خدا رو شکر که اولین تجربه ات از معلم اینقدر خوب بود

خاله حلیمه جون امیدوارم که آینده ای درخشان در انتظارت باشه

عکسهای زیر مال هفت سین مهدتونه

 

آرنی جون و هفت سین مهد 

آرنیکا جون و هفت سین

 

آرنیکا و هفت سین

 

هفت سین 

 

اینم هفت سین یکی از پاساژهایی که واسه خرید رفته بودیم

هفت شین

[ چهارشنبه 24 / 12 / 1390 ] [ 11:21 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر نازنین مامان

عزیز دلم چند وقت بود نتونستم بیام برات مطلب بگذارم ... اما حالا می خوام اتفاقات چند روز اخیر یا بهتر بگم چند هفته اخیر رو باهم برات بنویسم

اول از همه تولد خاله جون یکی یه دونه ات که 18 بهمن بود  ....  ما هم براش یه کیک بردیم ... (دستپخت مامان آرنیکانیشخند)

کیک تولد

21 بهمن هم تولد بابا جون بود .. بابا محمد روز تولد حضرت محمد دنیا اومده و تاریخ دقیق تولدش توی شناسنامه اش نیست  بنابراین ما هر سال روز تولد حضرت محمد واسش تولد می گیریم زحمت کیک رو هم خاله سالی کشید و من یادم رفت ازش عکس بگیرم ... افسوس بس که خوشمزه بود همشو تا ته خوردیم و بعد یادمون اومد که ازش عکس نگرفتیم ببخشید خاله سالی

 

بابا جون

و بعد هم رفتیم مسافرت خونه مامانی و بابایی (پدری) و عمه جونا آروین هم کلی بزرگ شده بود

 

آروین

دیروز هم رفتیم نمایشگاه گل و گیاه ، بخشی که مربوط به بانک کشاورزی بود گریم کودک انجام می داد و ما شما رو مثل فرشته ها کردیم ، 

 گریم دخترم

[ پنجشنبه 11 / 12 / 1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

داشتم می گفتم از جشن تولدهات                                      

دومین جشن تولدت رو ١٤ فروردین گرفتیم به این دلیل که روز اول فروردین هیچکی نبود و همه رفته بودن مسافرت و اولین سالی بود که عکسای تولدت رو توی آتلیه گرفتم

تولد2

 

تولد2

 

تولد2

 

سومین جشن تولدت هم همانند دومی تنها با حضور خانواده خودمون برگزار شد اما همون روز اول فروردین و باز هم در شهر مشهد

 

تولد3

تولد3

تولد3

 

دختر عزیزم تو در بهترین روز از سال به دنیا  اومدی ، روزی که برای همه ایرانیها بهترین روزه ، زمان تحویل سال نو ... خوشحالم که تولدت اینقدر خوش یمن است اگرچه ممکنه نتونم تولدت رو درست در همون روز به بهترین شکل و با حضور تمامی دوستان بگیرم ، اما در طول ایام نوروز که می تونم تولدت رو بگیرم.

 

خلاصه اگه خدا بخواد می خوام امسال خوشحالت کنم و جشن تولدی متفاوت با سالهای قبل برات یگیرم و اکثر دوستانت رو در صورت در دسترس بودن دعوت کنم تا شادی تو قلب کوچیکت بنشینه و این روز رو فراموش نکنی ... امیدوارم بخت یارمون باشه

[ سه شنبه 2 / 12 / 1390 ] [ 8:02 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر عزیزتر از جانم

دیگه از الان تا تولدت فقط یک ماه مونده ...

می دونی که تو عاشق تولدی مثل همه بچه ها و احتمالآ یه کمی بیشتر از بقیه ...

 خیلی دوست داری که یه لباس خوشگل تنت کنی کفش پاشنه بلند پات کنی یه کلاه تولد بگذاری سرت و شمعهای روی کیک رو فوت کنی

از شهریور سال 89 یعنی 5/2 سالگی وقتی واسه دختر داییت آتنا جشن تولد گرفتن اصرارت واسه جشن تولد گرفتن شروع شد با وجود اینکه 14 فروردین همون سال واست جشن گرفته بودیم اما اون موقع کاملآ درکش نکرده بودی به همین خاطر من واست روز 16 مهر به مناسبت روز کودک جشن گرفتم البته یه جشن کوچیک و فقط با حضور نزدیکان...

روز کودک 89

کیک رو خودم درست کردم و کیفی رو که خیلی وقت قبل اصرار به خریدنش داشتی برات گرفتم

 

روز کودک

هزار خانه رو هم مامانی اینا  واست خریدن

حالا برگردیم به قبل و تاریخچه جشن تولدهات .... اولین سالگرد تولدت 1/1/88 مشهد مقدس خونه بابای من(بابایی مشهد) درست چند روز بعد از عروسی عمه فلورت و به همین خاطر تمام فامیل پدری جمع بودن و تونستن توی اولین جشن تولدت شرکت کنن

تولد یکسالگی

 

کیک تولد یکسالگی

 

تولد1

 

تولد1

اینها هم هدایای اولین جشن تولدته ،  اون عروسک ناز کوچولو هدیه عمه شیرینه ، اون شیری که می بینی + کوالا که دست و پاش تکون می خوره  + لباس تنت + لباسی که روی میزه + تمام تزئینات جشنت هدایای مامانی و بابایی مشهدن که دوست داشتن در اولین جشنت هر چی که دوست داشتی برات بخرن دستشون درد نکنه بقیه هم که خبر نداشتن وجه نقد دادن که باهاش برات یه دستبند گرفتم و برات یادگاری نگهش می دارم ، اینا رو فقط واسه این گفتم که دیدم یه عکس از هدایات داری وگرنه من توقع هدیه از کسی ندارم فقط دوست دارم توی جشنت خیلی خوشحال باشی

تولد 1

 

تولد1

اینم تزئینات اولین تولدت

 

 

[ 30 / 11 / 1390 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام دختر مامان حال و احوال خوبه دختری

عزیز دلم امروز اومدم از خاطرات مشهد برات بگم .... ما دو هفته اول دی رو رفته بودیم مشهد... همراه مامانی .. خاله سالی هم که اونجا بود کلی بهمون خوش گذشت تو برف و سرما

دختر گل من هم که عاشق برف بود راستش یکی از انگیزه های من واسه این سفر این بود که تو کمی برف بازی کنی

چند وقتی بود که می گفتی برف دوست داری و می پرسیدی چرا برف نمی یاد ؟

چرا نمی ریم مشهد که برف ببینیم ؟

منم بهت قول دادم توی اولین فرصت ببرمت مشهد و اینطوری شد که ما روز شهادت امام رضا مشهد بودیم

چجوری بگم از حسم ....

که روز شهادت امام رضا وقتی از میدان توحید به سمت حرم می رفتم چه حالی داشتم ...

و چقدر خدا رو شکر کردم که همچین روزی مشهدم ...

چقدر امام رضا لطف کرد که منو در اون روز طلبید ...

حالا دیگه مطمئنم که بالاخره منو برای همیشه کنار خودش می طلبه درست مثل 15 سال پیش که در اوج ناباروری ما رو به شهر خودش دعوت کرد امیدوارم این طور بشه چون شما دختر گل من هم خیلی مشهد رو دوست داری

می دونی وقتی می خواستیم بریم اونجا ازم چی پرسیدی ؟

گفتی مامان این دفعه که بریم دیگه بر نمی گردیم ؟ منم کلی تعجب کردم آخه رو چه حسابی این حرف رو زدی ؟و بعد هم ازم قول گرفتی که حد اقل 10 روز بمونیم ... اینو بادستات نشون دادی

و ما هم هون 10 روزی رو که گفتی اونجا موندیم گل من

ما ظهر شنبه 1 بهمن به طرف مشهد حرکت کردیم و شب رو توی مهمانسرای بیرجند موندیم و دختر گلم کلی اونجا شیطونی کرد

 

مهمانسرا

 صبح که بیدار شدیم تا به طرف مشهد بریم دیدیم  برف اومده و ماشین رو پوشونده  تو هم خیلی خوشحال شدی و همش می خواستی بری تو برفا بازی کنی

 

برف بیرجند

توی راه هم  برف بود و 150 کیلومتر رو توی برفها با سرعت 20 کیلومتر در ساعت و با ترس می رفتیم خیلی خطرناک بود و هر آن احتمال داشت ماشین سر بخوره خدا خیلی بهمون رحم کرد شانس آوردیم  که توی شب رانندگی نمی کنیم و گرنه حتماً توی برفها گیر می کردیم کما اینکه توی مسیر تربت به مشهد کلی ماشین دیدیم که بغل جاده بدون سرنشین و با کلی یخ و برف روشون پارک بودن

 

 چاده

 

 

جاده

وقتی به تربت رسیدیم از یه مسجد حلیم گرفتیم و خوردیم(آخه روز رحلت حضرت محمد بود) تو هم که خیلی دوست داشتی و هر چی برات کشیدم خوردی یه جایی هم بردیمت که خوب برف بازی کنی

 

آرنیکا و برف

روز شهادت امام رضا من و مامانی جون گل رفتیم حرم اما رضا خیلی دلم می خواست به هیئتهایی که از شهرستانها پیاده به حرم می رن بپیوندم و پیاده برم حرم ...اما هوا خیلی خیلی سرد بود

شما هم که از من قول گرفتی دو بار ببرمت سرزمین عجایب و بک بار هم شهر بازی پروما

و به این ترتیب ما رو دو بار به طرف الماس شرق (به قول خودت الماق شرق) کشوندی و کلی واسه خودت بازی کردی و هر بار که از وسیله ای پیاده می شدی می گفتی "مامان چه با حال بود" ومن هم کلی لذت بردم از شادی و خوشی دخترم

 

 پروما

 

عجایب

 

 عجایب

 

عجایب

روز جمعه هم که همه جا رو برف پوشونده بود رفتیم شاندیز و یه ناهار توپ تو پدیده خوردیم و  دختر گلم توی باغ یکی از دوستامون برف بازی کرد

 

شاندیز


ادامه مطلب

[ 16 / 11 / 1390 ] [ 1:01 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازم روز پنجشنبه 22 دی 90 برای اولین بار بردمت کلاس یوگا  خیلی وقت بود تصمیم داشتم این کار رو بکنم ، اما می ترسیدم واسه این فعالیت خیلی کوچیک باشی که البته سخت در اشتباه بودم چون این کلاس رو با موفقیت به اتمام رسوندی دختر خوشگلم،

ساعت ٥ بعداز ظهر بردمت کانون یوگا و تشک و پتوی مامانی رو واست پیدا کردم و برات پهن کردم و شما دختر گلم آماده برای انجام حرکات ایستادی ، با وجود اینکه مربیت هنوز نیومده بود ولی نمی نشستی و همونطور ایستاده و آماده بودی تا اینکه مربیت اومد و از من خواست بیرون بایستم و من هم  5/1 ساعت بیرون منتظرت موندم و بعد از اتمام کلاس اومدم دیدم خودت داری خوشگل خوشگل تشک یوگا رو جمع می کنی به منم گفتی"چرا اومدی خودم بلدم " قربون دختر عاقلم بشم و گفتی" مامان از این به بعد برو خونه بعد که ما تموم شدیم بیا دنبالم" دوست داشتی روی صندلی انتظار بنشینی

خلاصه بعد از اون بود که کم کم توی خونه برام تعریف می کردی که توی کلاس یوگا چه کارهایی کردی

مثلاً:                                           

حرکت پروانه ... باز و بسته کردن مشتت به قول خودت مثل اینکه یه چیز نرم تو دستته ... صداهایی که در می آوردین ... و ریلکسیشن نهایی که می گفتی فقط دراز می کشی و یه پتو می اندازی روت

انشاء الله که همیشه سالم و تندرست باشی و ورزش کردن رو هیچ وقت کنار نگذاری 

 

                                                

در اولین فرصت دختر خوشگلم رو با ژیمناستیک هم آشنا می کنم

deborah.mihanblog.com

[ يکشنبه 25 / 10 / 1390 ] [ 12:18 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ 25 / 10 / 1390 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

دختر نازم روز سه شنبه ٢٠ دی ٩٠ جایزه نی نی وبلاگ به دستت رسید ،‌ سی دی مرزبان نامه شماره 1 و2 شامل کارتنهای خیلی زیبا و آموزنده ، خیلی خیلی خوشت اومده بود از نی نی وبلاگ هم ممنونیم ،

 

آرنی و سی دی

 

 

آرنی و سی دی

 

 

آرنی و سی دی

 

[ شنبه 24 / 10 / 1390 ] [ 6:06 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکا جونم در سن 3 سال و 10 ماهگی به این شکل اعداد رو می شمره :

یک - دو - سه - چهار - پنج - شیش - هفت - هشت - نه - ده

دوازده -سیزده -نوزده - چارده - پنچ - هفتاد - هشتاد - نهتاد - دهتاد -

قربون اون زبون شیرینت برم که فکر می کنی بقیه رقمها  به آد ختم میشه

[ پنجشنبه 22 / 10 / 1390 ] [ 6:06 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر عزیز تر از جانم

نازنین دختر من از ظهر روز پنجشنبه که با بابایی رفتی دنبال دایی علی و آتنا ندیدمت - آخه اونا مسافرت بودن و دختر نازم دلتنگ دختر داییش بود - تا ساعت 2 بعد از ظهر روز جمعه 16/10/90 که به اتفاق مامانی وآتنا رفتیم دهکده ، و در جشن بادبادکها شرکت کردیم ، یه بادبادک نارنجی واسه آتنا و یه دونه صورتی واسه شما خریدیم ، جمعیت خیلی  زیادی اومده بودن و کلی بادبادک رفته بود اون بالا خیلی زیبا بود منم سعی کردم بادبادک شما رو بفرستم هوا و مؤفق هم شدم اما هر بار نخ بادبادکمون به نخ بادبادکهای دیگه گیر می کرد و می افتاد پایین بادبادک هرکی بالا تر می رفت برنده می شد ولی ما نتونستیم برنده بشیم ایشالا دفعه بعد با یه بادبادک دست ساز می ریم که امتیاز بالاتری هم داره

 

بادبادک

[ شنبه 17 / 10 / 1390 ] [ 6:07 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر نازنین مامان

عزیز دلم به لطف آرائی که اقوام و دوستان برات جمع کردن ، تونستی توی جشنواره نی نی وبلاگ جزء 20 نفر اول باشی و برنده یکی از نرم افزارهای خاله ستاره به انتخاب خودمون ، فعلاً که شما کوچولویی و نمی تونی اینجور چیزها رو خودت انتخاب کنی پس من برات انتخاب کردم ، ترانه های مرزبان نامه انتخاب من بود تا هر چه بیشتر با نظم ایرانی آشنا بشی ، هدیه ات که اومد حتماً عکسش رو برات می گذارم و اگر برات جذاب بود حتماً از بین بقیه cd ها بازم برات خرید می کنم

 از مامان مسیح و دایی سبحان و دوستای خوبی هم که بعد از سرزدن به وب دخترم بهش رأ ی دادن ممنونم

 

در ضمن دختر گلم امروز یکشنبه 11 دیماه مصادف با اولین روز سال 2012 میلادی هست ، کریسمس بر هموطنان مسیحیمون مبارک

 عکسایه کریسمس آروین

[ 11 / 10 / 1390 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

خوب دخترم ما توی جشنواره نی نی وبلاگ که به مناسبت یکسالگی نی نی وبلاگ هست شرکت کردیم و من به این مناسبت یه کیک درست کردم

دلیلش هم معلومه دیگه

از پستهای قبلی میشه فهمید دختر من عشق کیکه اینطوری با یه تیر دو نشون می زنم هم توی مسابقه شرکت می کنم هم دخترم رو خوشحال می کنم

راستش کار سختی بود آخه ریخت و پاشش زیاده

منم گذاشته بودمش واسه آخرین لحظه ، شب یلدا بود که تصمیم گرفتم درستش کنم بعدشم که خونه مامانی دعوت بودیم خیلی سریع کیک رو درست کردم ولی خدایی کیکش عالی در اومد وقتی واسه مامانی اینا بردم کلی تعریف کردن کیکش کاملاً اسفنجی شده بود ولی خامه اش مثل همیشه در نیومد خوب واسه ظاهرشم که خامه خیلی مهم بود قبلاً خیلی بهتر درست کرده بودم

این کیکی هست که واسه جشنواره پختمش

 کیک جشنواره

در کنار دختر نازم

 

 آرنی و کیک

واین کیکی که قبلاً برات پخته بودم و گفتم اینجا برات بگذارم تا ببینی آخه یادم رفته بود تو پستهای قبلی برات بگذارم

 آرنیکا جون دوست دارم

 دختر نازم عاشقانه دوستت دارم و بدون اگه گاهی وقتها تندی می کنم به این خاطره که تحمل ندارم ببینم در معرض خطر باشی آخه دختر نازم :اصلاً احتیاط نمی کنی و دائم در حال خرابکاری هستی ، خوب اشکالی نداره بزرگ بشی همه چی درست میشه انشاءا...

 

نایت اسکین

 

[ دوشنبه 5 / 10 / 1390 ] [ 11:47 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به یکی یه دونه مامان ..

چند روز پیش واسه دخترم از تو اینترنت مدلهای نقاشی واسه رنگ آمیزی دانلود کردم و چاپشون کردم تا رنگ کنه اما دختر خوشگلم همه رو می داد به خودم که رنگ کنم و حسابی کلافه ام می کرد منم یه فکر دیگه کردم و تصمیم گرفتم اونا رو توی فتو شاپ باز کنم و براش رنگ کنم  و ...

اینطوری شد که آرنیکا عاشق رنگ آمیزی توی فتوشاپ شد ولی خودمونیم ها فکر نمی کردم اینقدر خوب بتونه با کامپیوتر کار کنه فکر کنم همین روزا مجبور شم براش یه لپ تاپ صورتی کوچولوی خوشگل بخرم

آرنی و لپ تاپ

[ شنبه 3 / 10 / 1390 ] [ 1:38 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

نی نی ومحرم

 

عکس دخترم برای شرکت در مسابقه

[ سه شنبه 15 / 9 / 1390 ] [ 9:09 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

.....

در شب یازدهم محرم دختر نازم رو عقیقه کردیم...

ویک گوسفند برای سلامتیش قربونی کردیم ....

و تدارک تهیه حلیم در منزل خاله مامان که که هر سال در روز تاسوعا حلیم می پزند داده شد...

و این هم عکس دخترم در شب تاسوعا

 

آرنیکا درشب تاسوعا

 

 

 

[ سه شنبه 15 / 9 / 1390 ] [ 9:07 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

نقاشی در روزنامه

 

نقاشی دختر خوشگلم در روزنامه در سن 5/3 سالگی، در روز شنبه 12/9/1390

 

[ 13 / 9 / 1390 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

و اینم عکس اولین لباس فرمی که دریافت کردی

متعلق به مهد کودک و پیش دبستانی علی ابن ابیطالب

لباس فرم

 

ولی خوب چه کنم که دختر گل من از این لباس خوشش نمیاد و هنوز نپوشیدتش هر روز صبح با گریه ازم می خواد که تنش نکنم

 

[ 6 / 9 / 1390 ] [ 6:10 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر ناز خودم

تولد خوش گذشت عزیزم ... فرشته

خوب ما روز جمعه رفته بودیم تولد پسر دوستم شهریار.. که تولد 7 سالگیش رو جشن گرفت به همراه پسر خاله نازش که 5 ساله شده بود ....مژه

و دختر من بر عکس همیشه خودش رو ازاونها دور می کرد در کمال تعجب !...سوال

خوب شاید واسه اینه که اونجا هیچ دختری نبود که باهاش همبازی بشی ...متفکر

 

تولد شهریار

 

آرنی در جشن

 

آرنی  من

اما خوب حاصل این جشن این بود که دختر منم دلش جشن تولد کشید و ما روز بعدش براش کیک تولد گرفتیم و آتنا رو هم گفتیم اومد و اون کادویی رو که برای شهریار گرفته بودن و تو خیلی ازش خوشت اومد واست گرفتیم .... فکر نکنم حالا حالا ها جرأت کنم برم جشن تولدقهقهه

 

 آرنیکای من

 

آرنیکا جونم

[ 6 / 9 / 1390 ] [ 6:09 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

کارت مهد

 

عیدی

 

 

[ سه شنبه 24 / 8 / 1390 ] [ 12:08 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

کارت مهد کودک

 

روز عید

[ دوشنبه 16 / 8 / 1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به یکی یه دونه دختر نازم

دختر خوشگل مامان دیشب رفته بود تولد دایی مازیار اما خونه دایی علی تعجب

به صرف شامی که بابایی و مامانی تدارک دیدن تعجب

جوجه کباب روی پشت بوم ، تا شما دختر نازم به همراه دختر دایی آتنا حسابی روی پشت بوم جولان بدین و آتیش بسوزونید

www.smilehaa.org www.smilehaa.org

و اما در آخر یه کیک هم نوش جان کردیم

www.smilehaa.org

 اگه گفتی واسه چی .....................متفکر

واسه این که یه همبازی دیگه پیدا می کنی و قراره یه نی نی به جمع ما اضافه بشههورا

فعلاً نمی گم این نی نی کیه تا بعد

 خودت می فهمی آخه الان که فقط یه نقطه است

هر وقت بزرگتر شد و قطعی شد می نویسم تا بقیه هم بدونن

براش یه وبلاگ درست می کنم عین مال خودت

چه خوب این نی نی دیگه از اول زندگیش خاطراتش رو داره

گلسا یا امیر سام

یا هر دو !!!استرس

                     

خوب مامان جون یادم رفته بود دوربین رو با خودم ببرم واسه همین هیچ عکسی از دیشب ندارم ، ببخش مامان حواس پرتت رو عزیزم

راستی اینم بگم که دیشب تو خواب خیلی تب داشتی و منو ترسوندی و من صبح کلی اینور و اونور دویدم تا برات یه وقت گرفتم و بردمت پیش دکتر اطفال و فهمیدم فقط یه ویروس لعنتی 3 روزه است که اولین بار نیست میاد سراغت

کوچیکتر که بودی خیلی اذیتت می کرد اما الان خدا رو شکر بزرگتر شدی و بدنت در برابر این ویروس مقاوم تر ، خدا شکر دخترم ، الهی شکر که بدن خوبی داشتی و بر عکس بچگی های من که همیشه مریض بودم تو مقاوم و سالمی

خوب دخترم تا بعد بای

[ چهارشنبه 11 / 8 / 1390 ] [ 12:19 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکای ناز من

بابا هفته پیش رفته بود مأموریت گرگان

و ما تنها بودیم

اما در برگشت سفارشهایی رو که داده بودی واست خریده بود

گفته بودی واست اینا رو بخره : پاک کن ، دفتر نقاشی ، مداد تراش ، مداد رنگی (که چون چند روز پیش خواسته بودی برات بخره این یه قلم رو خط زد) کاپشن و شال و کلاه

قربونت برم که می فهمی هوا سرده و باید لباس گرم بپوشی

کاپشنکاپشنتحریر

تاب بازی با تاب آسنا

تاب

 

تاب

بازی تو خونه دایی علی با آتنا و آسنا

بازی

 

بازی تو اتاق خودت

بازی

 

یه روز جمعه در کنار مامان و بابا وفتی که خوب خوابیدی و با چشمای پف کرده صبحانه مورد علاقه ات رو می خوری (غلات حجیم شده باشیر)

جمعه

 

 

و کوچکترین و بزرگترین کتابت

کتاب 

اینم یه اثر هنرمندانه از آرنیکا جونم .. پرتره دایی علی و خانمش !!!!

نقاشی

و بازی تو پارک بابایی

بازی

  

[ سه شنبه 3 / 8 / 1390 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 2 / 8 / 1390 ] [ 11:09 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

و این عکس دختر خوشگلم در منوی کاربران که از دیدنش لذت می برم

 

آرنیکا در منوی کاربران

 

آرنی

[ دوشنبه 25 / 7 / 1390 ] [ 10:18 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

 

دخترم ، ای تمام هستی من
بی عشق چه سخت و طاقت فرساست پیمودن این راه طویل زندگی

 وبا عشق چه آسان سختی ها هموار و غمها کمرنگ می گردند 

 بدان که برای من تویی معنای وسیع این واژه


** روزت مبارک ای بهانه من برای زندگی **

 

و....

بالاخره دختر من توی یکی از مسابقات نی نی وبلاگ برنده میشه و عکس خوشگلش توی منوی کاربران نی نی وبلاگ قرار می گیره مبارکت باشه عزیزم ....

البته همه بچه های گلمون برنده ان و این فقط یه قرعه بود که به نام دختر من افتاد ....

دختر گلم ، امروز و روزهای بعد که عکست توی منوی کاربری قرار بگیره کلی دوست پیدا می کنی و این عالیه ....

به امید روزهای بهتر و قشنگتر برای دختر خوشگلم ...

همیشه شاد باشی و زندگی به کامت عزیز دلم ....

و اینم عکست که آدرسش رو برای نی نی وبلاگ می فرستم

 

آرنیکا در وب

[ دوشنبه 18 / 7 / 1390 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت فرخنده باد

رضا(ع)

یا امام رضا برای بار دوم لذت همجواری ات را به من بچشان(آمین)

[ يکشنبه 17 / 7 / 1390 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

و این هم دومین جشن تولد تو در سال ٩٠

دختر نازنین من عاشق جشن تولده و من سالی ٢ بار براش جشن تولد می گیرم ...

یکی اول فروردین و دومی 16 مهر ، فقط به عشق دختر نازنینم ...

عزیزم 

 نازنینم

 روزت مبارک امیدوارم سالهای کودکی خوبی داشته باشی و همواره سالم زندگی کنی

جسم سالم ، ذهن سالم و زندگی سالم برای عزیزترینم بزرگترین آرزوی منه که با کمک اینها به هر چه بخواهی برسی

واما روز کودک برای دخترم به روایت تصویر

 

روز کودک

 

چه زیبا شده بودی با اون لباس قرمزی که عمو عبدل برات خریده و گیره موهای مامانی .....

Bears and hearts 

 

روز کودک1

دختر داییت آتنا که به درخواست خودت به مهمونی دعوت شد

Bears and hearts 

روز کودک2

و این عکس بدون شرح .......................

Bears and hearts 

روز کودک3

Bears and hearts

اینم از کیک

روز کودک 4

روزت مبارک گلم

روز کودک 5

همه با هم در تلاش برای خاموش کردن کردن شمعها  ... ولی شمعها که خاموش نمی شن؟!!!!!

 

Bears and hearts

روز کودک6

Bears and hearts

هدیه این روز هم یه جفت کفش (به قول خودت قت قتی) و یه جوراب شلواری واسه آرنیکای عشق جوراب شلواری!!!!

روز کودک7

Bears and hearts

و صفحه نقاشی جادویی هدیه مامانی و بابایی به آرنیکا و آتنا

[ يکشنبه 17 / 7 / 1390 ] [ 12:51 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

با سلام خدمت خوشگل خودم

و اما دختر نازم در ٣ سال و نیمگی کلمات انگلیسی زیادی بلده که در اینجا عنوان می کنم

البته دختر باهوش من باید بیشتر از اینا بلد باشه اما خوب کوتاهی از منه که به دلبل کمبود وقت نمی تونم باهات کار کنم در اولین فرصت حتماً در اینترنت جستجو می کنم و یه پک آموزشی مناسب برات پیدا می کنم

  ماهی :FISH

فیل :ELEPHANT

HELLOسلام

PEACH: هلو

APPLE: سیب

ORANGE: پرتقال

WINDOW: پنجره

واعداد ترکی : بیر ، ایکی ، اوچ ، دورت ، بش (که از شبکه های کارتونی یاد گرفته)

مؤفق باشی دختر گلم به امید روزی که بتونی به راحتی انگلیسی صحبت کنی

و علاوه بر اون به چند زبان دیگه هم مسلط باشی

علاقه و پشتکار از تو و حمایت از من

 

دختر نازم

[ سه شنبه 12 / 7 / 1390 ] [ 10:08 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام قند  عسل من ، شیرین من ، خوشمزه من خوشمزه

می بینی تازگیها چه زود زود میام وبت رو بروز می کنم ، واسه اینه که هم کارم کمتره هم تو خیلی شیرین شدی ، کارهای جدید ازت سر می زنه ، بزرگ شدی ، خانم شدی ، بگذریم که یه کم لوس هم شدی (ببخشید هان جسارت نباشه) آخه فرمایشاتت زیاد شده ،"مامان بریم پارک ، مامان اسکوترم رونیاوردی ، مامان می خوام با دوچرخه برم شما هم پیاده بیاین ، مامان برنامه کودک می خوام (تمام وقت شبکه های کارتون بازه) ، مامان بیا بازی کنیم  من مامان تو بابا اینم بچه مون ، ولی من به این شیطنتها عادت کردم اونقدر که وقتی خوابی دلم برات تنگ میشه ، بگذریم عزیزم اومدم بگم نقاشیات خیلی پیشرفت کرده ازشون عکس گرفتم ببین :

آرنی و نقاشی

 

آرنی ونقاشی

 

نقاشی آرنیکا

 

دیدی عزیزم چه قشنگ نقاشی می کشی ، آخه این هنر تو خونته مامانی

خاله و دایی و خانم دایی و عمه مامان و دختر عمه های مامان و خلاصه نقاش زیاد داریم

راستی دختر عمه گرامی چرا وبت رو بستی تازه پیغام پس وردت هم که به این راحتی از رو صفحه نمی ره ، اون از راست کلیکت اینم که از این ، به قول آرنیکا : دیگه باهات قهرم قهر زود درستش کن ما می خوایم مسیح ببینیم دل شکسته

دیروز هم که به دلیل خون دماغت بردیمت دکتر و مجبور شدیم ازت آزمایش بگیریم باورم نمی شد ازت خون گرفتن و شما نازنینم آخ هم نگفتی ، البته قبلش بهت قول دادم واست تفنگ می خرم

ولی غیر از تفنگ کلی چیز دیگه هم برات خریدم  عروسک ، سارافون ، تل میکی موس و یه  پروانه 

 خوب من که یادم رفته بود فردا روز دختره اما همه اینها هدیه این روز مبارک

روز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

 

هدایای روز دختر

[ پنجشنبه 7 / 7 / 1390 ] [ 8:04 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیز دل مامان

بیشتر از یکساله که می تونی پازل 35 تیکه رو به راحتی بچینی ولی من تازه از این کارت  عکس گرفتم فرشته

وگرنه دختر باهوش من خیلی وقته که این کار رو انجام میده دقیقاً از زمانی که من پازل تبلیغاتی اداره مون رو آوردم خونه فکر نمی کردم اینقدر سریع یاد بگیری ، اما  تو باهوشتر از این حرفهایی ، مثل همه بچه های گل سرزمینمون ، اولش از تکمیل کردن یه سری حیوونهای خاص توی پازلت شروع کردی و بعد کم کم همه اش رو یاد گرفتی ، آفرین دختر زرنگ منتشویق

 

آرنیکا و پازل

 

آرنیکا و پازل1

 

آرنیکا و پازل2

 

آرنیکا و پازل3

 

آرنیکا و پازل4

 

آرنیکا و پازل5

 

آرنیکا و پازل6

 

آرنیکا و پازل7

 

آرنیکا و پازل7

 

آفرین به دختر باهوش من آفرین گل دختری

 

[ سه شنبه 5 / 7 / 1390 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به یه دونه دختر خوشگلم ،

خوبی مامانی ، امروز سوم مهر ماه اولین روز باز شدن مدارسه ودختر خوشگلم امروز کلی دوست پیدا می کنه آخه کلی بچه ناز از امروز میان به مهد کودک دخترم ، شما از روز پنجشنبه چشم انتظار رفتن به مدرسه بودی، درٍ مهدت بادکنک زده بودن وقتی بهت گفتم آرنیکا پاشو ببین بادکنکها رو (همیشه موقع رفتن به مهد تو ماشین می خوابی مگر معدودی از روزها رو) از جات پریدی و گفتی امروز جشن تولد داریم ، آخه بهت گفته بودن امروز جشن می گیرن ، بر خلاف همیشه که خوشحال می شدی پیشت بمونم ، توی این 2 روز تعطیلی انتظار مدرسه رو می کشیدی ، خدا کنه این ذوق به این زودی تموم نشه و من با خیال راحت ببرمت مهد  ،دوست ندارم اشکت رو موقع مهد رفتن ببینم عذاب وجدان می گیرم ،

 

 مهد آرنیکا جون

 

آرزو دارم روزی برای رفتن به کلاس اول آماده ات کنم ، می دونم به سرعت برق و باد می رسه ، در یک چشم بر هم زدنی

راستی روز پنجشنبه به اصرار دختر خوشگلم که بلال خیلی دوست داره ، رفتیم پشت بوم خونمون و بلال  کباب کردیم به علاوه کباب کوبیده ، با کمک خودت عزیزم ، دختر خوشگلم عاشق کباب کردنه و ما هر چند وقت یه بار واسه خاطر دختر نازم این کار رو می کنیم

 

آرنی و کباب

 

آرنی کباب زن

 

بلال

 

آرنی بلال می خوره

 

تا پست بعدی بای

[ 3 / 7 / 1390 ] [ 9:40 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام خوشگل مامان

اومدم تا چند تا عکس زیبا رو که خاله جون یکی یه دونه ات زحمت کشیده و واست طراحی کرده بگذارم

 

Orkut - Dividers

آرنی من

Orkut - Dividers

آرنی در فضا

Orkut - Dividers

آرنی جون

Orkut - Dividers

آرنی در پارک

Orkut - Dividers

دستت درد نکنه خاله جون جونی   دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

 

 

[ چهارشنبه 30 / 6 / 1390 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به آرنیکای نازم

عسلم دیشب برای اولین بار سراغ یه بازی پسرونه رفتی و من و تو با هم تفنگ بازی کردیم و جالبه چون تفنگ نداشتی با لگوهات تفنگ ساختی

 Nini
mouse

 باز ی با آرنی جونم

 

و زمانی که من طرفت شلیک می کردم اینجوری خودت رو به مردن میزدی (ایستاده) .....!!!!www.smilehaa.org

 

آرنی نازم

 

الهی قربونت برم که وقتی چشاتو می بندی اینقده ناز می شی جیگرم

الهی صد سال زنده باشی ... حتی دوست ندارم خودت رو به مردن بزنی ولی تو این کار رو دوست داری ... حتی وقتی حموم میری توی آب خودتو به مردن میزنی و میگی من ماهی زردم که مردم و بعد توی آب ولو میشی .....niniweblog.com همش به خاطر ماهیهای عیده که تو مردنشونو می بینی ... ماهی خونه مامانی هم که تا نیمه شهریور زنده مونده بود بالاخره مرد و تو جون دادنشو دیدی ...Orkut Scraps - Animals

[ سه شنبه 29 / 6 / 1390 ] [ 1:43 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکای مامان

امروز قالب وبلاگتو عوض کردم ولی خیلی دوست دارم بدونی قبل از این قالبت چه شکلی بوده و چون خودم روش کار کردم و طراحیش کردم ، ازش یه عکس گرفتم تا بعدها که اومدی سراغ سایتت اونو ببینی ، از این به بعد تمام قالبهاتو همین شکلی برات می گذارم مطمئناً می تونه برات جالب باشه

 

 تعویض قالب

 

 

[ چهارشنبه 23 / 6 / 1390 ] [ 9:55 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیز دلم آرنیکای مامان

 قول داده بودم عکس سفالهایی که درست کردم برات بگذارم

 

سفال

فقط همینها سالم موندن

بقیه رو خراب کردی

 

[ شنبه 19 / 6 / 1390 ] [ 11:24 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر نازنینم                                      

 حال و احوال دختر نازم چطوره ؟

 

آرنی جون

 

این روزا زیاد حال خوشی نداری ..... آخه ما هفته پیش مسافرت بودیم و تغییر آب و هوا و اقلیم شهر مشهد همه ما رو مریض احوال کرد

منم زمانی که اونجا زندگی می کردم تمام تابستان به علت آلرژی اذیت می شدم و دختر نازمم احتمالاً به اون هوا حساسیت داره ، به هر حال ما دیروز جمعه از مشهد برگشتیم ،

واما از مسافرتمون بگم ... از عید فطری که گذشت و من متأسفانه به اینترنت دسترسی نداشتم تا مطلب بگذارم و تبریکات رو عرض کنم...

همزمان با عید فطر و 3 روز تعطیلی ما راه مشهد رو در پیش گرفتیم... اما متأسفانه مثل دفعات پیش خوش نگذشت چون بابایی جونت (پدربزرگ پدریت)مریض بود و توی بیمارستان تخصصی قلب بستری بود و پس از مداوا به خونه برگشت و خدا رو شکر الان کاملاً خوبه .....

وشما دختر گلم عاشق سرزمین عجایب یک بار به شهر بازی پروما و 2 بار به سرزمین عجایب رفتی یه بار من و تو و عمه افسان و آذین و کیاناو بابا جون و دفعه دوم با دایی مصطفی .......

 

 

 

 

آرنیکا در عجایب

 

 

به هر حال این چند روز هر جوری بود گذشت و ما برگشتیم ...

من و بابا به سر کارمون و دختر گلم به مهد کودکش پیش دوستاش و خاله عاطفه و آرزو و ......

خوش بگذره عزیز دلم .... 

 

 

[ شنبه 19 / 6 / 1390 ] [ 10:28 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنيكاي عزيز من سلام                                        

دختر گلم خيلي وقته نيومدم برات خاطره بنويسم آخه ماه رمضونه و منم بي حال و حوصله

ولي امروز اومدم

چند روز پيش اومدم برات كمي نوشتم ولي در اثر سهل انگاري پاك مي شد منم ديگه ننوشتم و گذاشتم واسه يه روز ديگه .. كه امروز بالاخره فرصتي پيش اومد ..

آخه روز سه شنبه هفته پيش طبق نذر هر ساله شله زرد پختيم و بين آشنايان تقسيم كرديم

شما هم همراه ما بودي و كلي شيطنت كردي شيرين من                      

و مي گفتي بده من به بچه هاشون بدم                  

دختر گلم انگار امسال آنقدر بزرگ شدي كه اين ماه رو درك مي كني و از من مي پرسي مامان منم روزه ام و من در جواب مي گم آره دختر گلم شما هم روزه اي و خدا هم خيلي خيلي دوستت داره دختر پاك و معصوم من

دوست دارم مطالبي كه برات مي گذارم همراه عكس باشه ولي متاسفانه الان عكسي در دسترسم نيست

مطمئن باش بعداً با عكسهات بر مي گردم

و خاطرات بچگيت رو به همراه عكسهاي زيباي شما اينجا مي گذارم پس تا بعد

باي                     کفش دوزک

[ يکشنبه 30 / 5 / 1390 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکای خوشگل مامان سلام

گل زیبای من

این چند روزه به همه ما خیلی خوش گذشت خصوصاً تولد آذین که با چند روز تأخیر گرفته شد

هدیه من و شما به آذین یک چراغ مطالعه بود و آذین جون ازش خیلی خوشش اومد

شما هم که از بس سرگرم بازی بودی نه درست می خوابیدی و نه درست و حسابی غذا  می خوردی

البته هر وقت پیش کسایی میری که دوسشون داری اینجوری میشی

 

آرنی در تولد

 

آرنیکا و شیطنت همیشگیش توی جشن تولدها

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

آرنی و آذین

 

      

آرنیکا ، دختر عمه عزیزش آذین و کادوی آرنیکا به آذین 

  

 

                                          

 

 

 

 

 

 

 

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

حناآسنا

 

آرنیکا جونم در مجلس حنا بندون به همرا ه آسنای 11 ماهه(دختردایی آرنیکا) که قبل از 10 ماهگی راه می رفت

 

 

 

 

[ يکشنبه 9 / 5 / 1390 ] [ 11:03 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

عزیز دل مادر ...................زیباترین غزل زندگیم

فرصتی می خواهم برای با تو بودن و با تو ماندن.......

فرصتی که لحظه به لحظه وجودت را حس کنم......

قبل از آنکه خیلی زود دیر شود ......

و قبل از آنکه دیگر در زمان جایی برای با هم بودن نمانده باشد ......

آرنی خوشگله

[ دوشنبه 3 / 5 / 1390 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکای مامان دختر گلم ...niniweblog.com

 اول سلام و بعد یه گله کوچمولو

عزیز دلم

امروز کار بدی کردی niniweblog.com

صبح هر کاری کردم وارد مهدت نشدی و خیلی خیلی گریه کردیniniweblog.com

 

 محکم بهم چسبیدی و مجبورم کردی ببرمت اداره

 اونجا کلی با دوستام کیف کردی و به من گفتی مامان دیدی من بهت چسبیدم که تو منو نبری مهد کودک(خیلی ناقلایی)niniweblog.com

 

  ولی اینو بدون دیگه از این خبرا نیست هرکی واسه خودش جایی داره

 جای دختر گلم توی مهد کودک است پیش دوستای گلش تا بتونه اگه خوابش میاد بخوابه واگه دوست داشت بازی کنه ویا تلویزیون نگاه کنه

                                                     niniweblog.comniniweblog.com

 

اونجا شعر یاد می گیری نقاشی می کشی و با سفال چیزهای خوشگل درست می کنی عکساشو حتماً برات می گذارم ، تمام سفالهایی که تا حالا درست کردی و هنوز موفق به له کردنشون نشدی

niniweblog.com

راستی قراره که روز 4 شنبه عمه شیرین از مسافرت برگرده با آرین و آروین و اول بیان پیش ما و بعد با هم بریم شهرشون

                 آرنیکا و آرین

آرین پسر عمه گل آرنیکا که عمه جون هردو شونو آری صدا می زنه

 

niniweblog.com

 

آروین توپولی

و آروین ناز و توپولی

 

niniweblog.com

 

کیانا و آرنیکا

 

کیانای جیگر من با آرنیکای شیرینتر از جان

 

niniweblog.com

 

و تو حسابی با پسرعمه ها و دختر عمه های خوشگلت (آذین و کیانا)بازی کنی niniweblog.com

..... و می ریم به یه عروسی فامیلی.....

و در ضمن امروز تولد آذین جون خوشگل ماست

آذین گلم تولدت مبارک

 

[ شنبه 1 / 5 / 1390 ] [ 1:21 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکای خوشگل من .... سلام niniweblog.com

 

دختر نازم امروز (یا بقول خودت ارموز)بالاخره تصمیم گرفتم یکی از عکساتو واسه مسابقه بگذارم

البته یه عکس میکس شده که یه موضوع رو میرسونه

اونم در ١١ ماهگیت یعنی اوج شیرین کاریهات.....niniweblog.com

عزیز من نمیدونی که چه ناز بودی .... جیگر من

خودت هم با عکسهای اون زمانت حال می کنی....niniweblog.com

 

 

 آرنیکای من در اون زمان خیلی با اسباب بازیهاش ور می رفت و همیشه توی سبدش گیر می کرد

نی نی شگفت انگیز

[ سه شنبه 28 / 4 / 1390 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

کیکهای زیبا برای عزیزانی که تولد نی نی ها شون نزدیکه   niniweblog.com

 

1


ادامه مطلب

[ يکشنبه 26 / 4 / 1390 ] [ 9:25 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به عشق مامان ... آرنیکا جون خوشگل مامانniniweblog.com

بعد از مدتها غیبت بالاخره وقت کردم برات مطلب بگذارم .. آخه می دونی دختر مامان ... من زیاد واسه این کار وقت ندارم ..

در حالی که این کار یعنی ثبت خاطرات تو خیلی برام هیجان انگیزه ...   niniweblog.com

وهمینطور سر زدن به سایت دوستای خوشگلت...

اما خوب چه کنم یا ماموریتم .. یا سرم گرم کارهای اداره است... توی خونه هم که وقتم رو با تو نازنینم می گذرونم... دلم نمیاد بیام توی نت و تو رو تنها بگذارم..

اما امروز بالاخره اومدم اونم به بهانه شرکت در مسابقه..

دفعه پیش که خیلی ناراحت شدم ناراحت

آخه عکس دختر گلم حتی تو 18 تای برگزیده هم نبود حتما عکس خوبی انتخاب نکردم ... آخه عکسای خوب زیادی داشتی باید بیشتر دقت می کردم ...

اما این بار سعی می کنم عکس بهتری بگذارم البته با کمک دوستای مهربونت ...

خواهش میکنم اگر اینجایید به من بگین کدوم بهتره.

در این عکس آرنیکا در محل کار مامان (در 2 سال و 3 ماهگی)در حال تقلید کارهای مامانشه

آرنیکا در آزمایشگاه

 

 niniweblog.com

اینجا آرنیکای من در ماموریت مامانش (در 2 سال و 1 ماهگی)توی مهمانسرا بعد از اتمام نماز من و همکارم به نماز می ایستد

آرنیکا در حال نماز

 

niniweblog.com

 

 آرنیکای 3 ماه و 20 روزه کتاب باباشو می خونه!!!!!

دختر درسخوان

 

 niniweblog.com

 

آرنیکا در یکسال و 4 ماهگی در حال خوردن شصت پاش... البته فکر می کنم همه مامانا شبیه اینو داشته باشن

 آرنیکای با مزه

 

 niniweblog.com

 

آرنیکای شیطون در حال به هم ریختن اسباب بازیهاش

 آرنیکای شیطون

 

 niniweblog.com

 

آرنیکا (در 11 ماهگی) توی سبد اسباب بازیهاش گیر کرده.!!!

آرنیکای شیطونم

 

niniweblog.com

 

و عکسهای زیبای دیگه ای که نمی دونم مناسب این مسابقه هست یا نه

آرنیکا در 3 سالگی

 

خرگوشی مامان

 

ژستشو ببین

 

niniweblog.com

 

 اینم از دختر شگفت انگیز من ...

می دونی دخترم تو از روز اول تولدت برای من شگفت انگیز بودی     niniweblog.com

 

از روزی که دختر کوچولومو بغل کردم تا به امروز که لحظه به لحظه بزرگ شدنت رو می بینم

چون می دونم که پاره جونمی و بخشی از وجود خودمی و این بزرگترین شگفتی زندگی منه

 

دختر نازنینم    بقول خودت

دنیا دنیا   دوستت دارم

[ شنبه 25 / 4 / 1390 ] [ 7:23 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به عزیز دل مامان . . . . آرنیکای مهربان              تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

آرنیکا

 

دختر خوشگل مامان . . .نمی دونم تو چند سالگیت سراغ سایتت میای

شاید زمانی که باسواد شدی (6) سالگی

یا شایدم بعدتر که بزرگتر شدی و کنجکاوتر مثلاً 10 سالگی

به هر حال هر زمانی باشه خیلی از الان دورتره ..

چقدر افسوس می خورم که زودتر برات وبلاگ نساختم تا خاطرات شیرینی رو که الان ممکنه خاطرم نباشه برات بنویسم .. اینجوری واسه خود من هم جالب بود ... کاش نی نی وبلاگ زودتر این کار رو می کرد

 اما سعی می کنم اونچه توی ذهنم مونده رو درج کنم تا وقتی یادم نرفته...

امروز می خوام از کار جالب دیروزت برات بنویسم ... که بی هوا شروع به خوندن شعری کردی که من توی آموزشش هیچ نقشی نداشتم ..

گنجشک خسته خسته      بالای درخت نشسته 

نوکشو ببین چه تیزه           چشاشو ببین چه ریزه

بالا میره تاب بخوره              پایین میاد آب بخوره

شکارچی اونو نبینه           الهی اونو نگیره  

(این شعر را در ٣ سال و ٣ ماهگی خوندی)

حیف که توی این سایت نمی شه فیلم دانلود کرد .. وگرنه حتماً فیلم شعر خوندنت رو هم می گذاشتم....

  که چه زیبا در زمان خوندن اون پیانوتو میاری و در میان غوغای آهنگی که هنوز  بدرستی بلد نیستی بنوازی  شعرت رو می خونی .... 

قبلاً هم از شعر خوندنت با پیانو فیلم گرفتم با خوندن شعر:   

بابای خوبت     پیشت می مونه

                                  قصه می خونه        دونه به دونه

و تو دختر باهوش من اسم همه رو توی این شعر میاری تا دلخور نشن .... مامانی ، بابایی ، داییها، خانم داییها و خاله جون یکی یه دونه ات حتی اسم دختر داییت آتنا رو هم جایگزین بابای خوبت میکنی و می گی 

آتنا خوبت            پیشت می مونه   ...............

 

 حتما ً تا حالا دیدیش اون چیزی که فیلم نشون میده شعر رو در 2 سالگی زمانی که مامانی مهربونت (یا بقول خودت مامانی مشهدت) پیانو رو برات می خره  خوندی ...

اما می دونم که زمان یادگیری شعر خیلی قبل تره ...

عزیز دل مامان چه حیف که زمان دقیق خوندن این شعر رو یادداشت نکردم ولی فکر می کنم توی بهمن 88 بود یعنی یکسال و 11 ماهگی گلم......

 چون وقتی که  آخرای بهمن میریم مشهد دیدن بابایی شما این شعر رو بلد بودی و براشون می خوندی

این شعر رو من شبها موقع خواب برات می خوندم و بعد از مدتی در کمال تعجب دیدم خودتم  شروع به خوندنش کردی ....

و من مامان ..... چقدرذوق کردم .. راستی چرا مامانا اینجورین ؟!!!!!! 

بعد از اون شعرای زیادی خوندی :

خرگوش من چه نازه             گوشاش خیلی درازه                             تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

می خوره برگ کاهو              می پره مثل آهو 

این شعر رو خانم دایی سبحان یادت داده... دستش درد نکنه ... 

شعر بعدی این بود (به زبون خودت)

آقا پلیسه زرنگه            با دزداش خوب می جنگه

من آقا پلیسه رو دوس دارم        بهش انترام میذارم  

بعدها این شعر رو کامل تر و بدون اشکالات بالا خوندی ولی اولش همون بود

سیبو نخور نشسته            رویش مگس نشسته

اول بشور با دقت                 بعدش بخور با لذت

تا این زمان که من این دشتنوشته ها رو برات می گذارم شعرای زیادی برام خوندی که کامل ترینشون همینا بودن ..............

با هر شعری که می خونی به من بزرگ شدنت رو نشون میدی .. با هر حرکت جدید و هر حرف تازه ای از کودکیت فاصله می گیری هر روز عاقل و عاقل تر میشی دیگه هر حرفی رو نمی تونم جلوت بزنم دیگه نمی تونم بهت بگم کوچولو... اگه بگم دختر کوچولوی نازم بانگاه نافذت به من می فهمونی که دیگه بزرگ شدی ....

و بعد میری لوسیون منو به راحتی از روی درایور برمیداری و میگی ببین دیگه بزرگ شدم ...

دیگه واسه دست شستن روی زیر پایی نمی ایستی تا ثابت کنی که دیگه بزرگ شدی هر چند که برات سخت باشه اما تحمل می کنی تا حرفت رو ثابت کنی ... و من از بزرگ شدنت راضی و خشنودم هر چند که کودکیت خیلی..  خیلی..   خیلی..   شیرین تر بود اما بزرگتر که میشی به من نزدیکتر میشی ..

 کم کم داری میشی همدم مامان ...چیزی که من همیشه آرزوشو داشتم...

اما من می ترسم .. از روزایی که دیگه خیلی بزرگ بشی و بنا به اقتضای سنت از من فاصله بگیری و تنهایی رو ترجیح بدی ... از خدا می خوام کمکم کنه تا بتونم مادر خوبی برات باشم...

تا هیچوقت توی خونه خودت احساس دلتنگی و تنهایی نکنی ... تا همیشه به عنوان یه دوست به من اعتماد کنی... ومن در تربیت تو خطا نکنم ...

امیدوارم هیچوقت از به دنیا اومدنت پشیمون .. و از اینکه من مامانتم دلخور  نباشی

 

دختر نازنینم ....... خیلی دوستت دارم

  

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

[ شنبه 4 / 4 / 1390 ] [ 1:53 بعد از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

لباسهای زیبای دخترانه

 

لباس 1

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ سه شنبه 31 / 3 / 1390 ] [ 9:10 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکا عاشق مدرسه

 

آرنیکا عاشق مدرسه

 

آرنیکای قهرمان

 

آرنیکای قهرمان

 

آرنیکا موش

 

آرنیکا موش میشه !!!  (قابل توجه اینکه آرنیکا در سال موش به دنیا اومده) 

 

آرنیکا در سال خرگوش

 

آرنیکا در سال خرگوش

 

هفت سین 90

 

گل زیبای زندگیم در کنار هفت سین 90

 

تولد

 

سومین جشن تولد

 

 

[ دوشنبه 30 / 3 / 1390 ] [ 10:20 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام به دختر نازنینم .....

شیرینتر از جانم ........  ماه شبهام ........ همدم تنهاییهام......تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عزیز دل مامان .... اینهمه گریه چرا؟!!!!.... اینهمه داد وبیداد چرا ؟!!!!!!!.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میدونی گل من چند وقته واسه هر چیزی که طلب می کنی کلی داد وبیداد راه می اندازیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

آرنیکا 1

زمانی که تو رو از خوردن خوراکیهای مضر منع می کنم کلی سر وصدا راه می اندازی ..... به عنوان مثال شکلاتهای کاکائویی که خودت میدونی پشت سرش خون دماغ میاره .....  اما گوش نمیدی .... و مرتب ازم درخواست می کنی .... آخه گل من طبع خیلی گرمی داره و هیچ نوع خوراکی با طبیعت گرم رو نمی تونه در تابستون  مصرف کنه ....

هر لباسی که خودت دوست داری می پوشی ولو اینکه اصلا مناسب اون زمان نباشه ... و اگر مخالفت کنم ....  اونقدر گریه می کنی که کلافه ام میکنی

همیشه و همه جا می خوای با بابات بری ... از خونه بابایی بزور میای .... توی خونه طاقت نمیاری...

خلاصه لجبازیهات کلی کلافه ام کرده و منو به تحقیق واداشته .. امیدوارم بتونم توی این مرحله سخت

 از زندگیت کمکت کنم تا دختر گلم دچار مشکلی نشه ...

نتیجه اونچه که دستگیرم شده در ادامه مطالب می گذارم تا مامانای گلی که مشکل منو دارن یه کوچولو راهنمایی بشن ...

قربونتون برم . . ماچماچقلبقلب


ادامه مطلب

[ دوشنبه 30 / 3 / 1390 ] [ 9:13 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

گل دختر مامان ، شیرین عسل من ، سلام

عزیز دل مامان امروز که ٢٤ خرداد ٩٠ هست ، شما دختر نازم ٢٤ روزه که به مهد کودک ( به قول خودت مدرسه) میری البته با غیبتهای زیاد ، ولی مهم نیست قند عسلم ، مهم اینه که اونجا رو دوست داری و دیگه شبها اصرار نمی کنی که فردا نبرمت مدرسه ، خدا رو شکر که با علاقه به این مهد میری ، آخه می دونی این سومین مرتبه است که مهدت رو عوض می کنی

niniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com

امروز می خوام تاریخچه مهد رفتنت و همینطور اسم دوستایی رو که پیدا کردی برات بذارم 

 

 10 ماهه

 

اولین باری که پا به مهد می گذاری شما دختر خوشگل من 10 ماهه بودی و تا قبل از اون یعنی از 6 ماهگی به بعد که مرخصی من تموم میشه ، مامانی و بابایی مهربونت از شما مراقبت می کردن ، شاید باورت نشه ولی بابایی جونت واسه اینکه نوه گلش سر صبح بیدار نشه و سرما نخوره میومد خونه پیش شما دراز می کشید تا  شما گل دختر بیدار شی و بعد هم با خودش می بردت خونه خودشون ، اینا رو اینجا نوشتم تا بعدها که این مطالب رو خوندی بدونی که چه پدر بزرگ و مادر بزرگ خوبی داشتی ، وچقدر اونا خوب ازت مراقبت کردن ، خلاصه روز اول مهدت که خیلی ذوق داشتی و از دیدن بچه ها خوشحال بودی  ، به قول مربی مهد تا حدود 3 ساعت تو خماری دیدن بچه ها بودی ، اما چشمت روز بد نبینه ، وقتی به خودت میای و می بینی که مامانت پیشت نیست می زنی زیر گریه ، الهی من فدات بشم دختر گلم نمی دونی این گریه های تو با من چه می کرد ، وقتی که با مهد تماس می گرفتم وصدای گریه هاتو می شنیدم قلبم می گرفت ، به هر حال تا یک سال و 2 ماهگی به همون مهد رفتی تا اینکه من یه پرستار پیدا کردم و شما رو پیشش گذاشتم ، اونم بعد 4 ماه گذاشت رفت  و شما در یک سال و 8 ماهگی وارد دومین مهد کودکت شدی

 

آرنیکا

 

 من با کلی تحقیق این مهد رو برات پیدا کردم مهد کودکی با امکانات استخر ، اتاقهای مجزا برای سنین مختلف ، کلی اسباب بازی و پارک و .... و در ضمن تغذیه بچه ها با خودشون بود امامتاسفانه بازم دوست نداشتی  و  از نظر عاطفی تامین نمی شدی ، می دونی من بعد از گذاشتنت توی مهد و دیدن گریه هات کلی تا اداره گریه می کردم ، اونجا هم فقط یه ماه موندی و بعد به لطف زندایی مهربونت تا الان مهد نرفتی ، الان هم که دیگه بزرگ شدی و خودت دوست داری بری مهد تا با دوستای جدیدت حسابی بازی کنی و اما اسامی دوستایی که هر روز یادت میاد و توی خونه تکرار می کنی :

اولین اسمی که گفتی فاطمه بود و بعد انسیه ، ارسلان ، هستی ، صبا ، امیر محمد ،  امیر مسعود ، امیر حسین ، محمد طه ، پرنیان ، مهدیه ، سلوا ،امیر رضا ، کوثر ، رامتین ، ابوالفضل

مطمئناً روزای دیگه اسمای بیشتری  یادت میاد و من به لیست اضافه می کنم

دختر گل من اینقدر خونگرمه که هر جا میره دوستای تازه پیدا می کنه ، مثل دیشب توی پارک ، کلی دوست پیدا کردی و باهاشون عکس هم رفتی 

 

پارک

 

سمت چپ شما دختر داییت آتنا ایستاده ، آتنا در حال حاضر بهترین و صمیمی ترین دوستت هست شما دو تا همدیگه رو خیلی دوست دارین اما اینو بدون که هیچکی تو دنیا تو رو اندازه من دوست نداره

 

غیر از بابا

 

دختر گلم تا مطلب بعدی   بای  بای بای

niniweblog.com

 

[ پنجشنبه 26 / 3 / 1390 ] [ 9:15 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

همه مامانای خوب و مهربون می دونن که لحظات خواب نی نی شون از شیرین ترین و زیباترین لحظات

زندگیشونه......                 

niniweblog.com

 با وجود همه شیطنتها و اذیتهایی که این گلهای زیبای زندگیمون دارند بازم در زمان خوابیدنشون دلمون واسه این ووروجکهای نازدردونه تنگ میشه و انتظار بیداریشون رو می کشیم و جالبترین قسمت قضیه اینه که اگه دوربین دم دستمون باشه بلافاصله از این صحنه زیبا عکس می گیریم و بارها و بارها تکرار می کنیم گویی که این اولین باریه که فرشته کوچولومونو در خواب می بینیم.....

 

واین هم عکس فرشته من در خواب (جهت شرکت در مسابقه خواب یک فرشته)

 

خواب  فرشته من

 

بخواب دلبندم

 

 

بخواب اي كودك نازم


دوچشمان قشنگت را


به خواب كودكي بسپار


ودرباغ بزرگ آرزوهايت


قدم بگذار


بخواب اي كودك نازم


كنارتوعروسكها


به خواب خوش فرورفتند


وميدانم كه درزيباترين دم ها


برايت ازقشنگيهاسخن گفتند


بخواب اي كودك نازم


چراامشب نمي خوابي ؟


مگردرشهرروياها


همبازي نمي يابي


بخواب اي كودك نازم


مكن برگردنم حلقه


دودستان سپيدت را


مكن برديد ه ام خيره


دوچشمان سياهت را

 نميداني كه اين مادر

 


هماره چشمهايش را

 


به روي هرچه زيباييست

 


مي بندد؟

 


ودر فكرش

 


به هرچه رنگ و بي رنگيست

 


ميخندد؟

 


بخواب اي كودك نازم

بخواب ای کودک نازم...

 

[ 22 / 3 / 1390 ] [ 9:44 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

ماچآرنیکای عزیز من گل زیبای زندگیم سلامniniweblog.com

عزیز دل مامان امروز اینجاییم تا خاطرات هفته گذشته ات رو در وب بگذاریم ، خاطرات مسافرت مشهد مقدس ، دختر گلم هفته پیش از شادترین روزهای زندگیت بود اونجا کنار خاله ودایی بهت خیلی خوش می گذره با اونا به پارک میری . . . . . .

 به سرزمین عجایب سفر میکنی . . . . .niniweblog.com

 

توی ییلاقات خوش می گذرونی  . . . . . . و به قول خودت کلی کیف میکنی

niniweblog.com

هفته پیش به زیارت امام رضا هم رفتیم ،واسه سلامتی دختر گلم و همه خونواده دعا کردیم

 با مامانی و بابایی و عمو و خاله و داییت رفتیم گلمکان توتخوری ولی شما فقط گیلاسایی رو که هنوز نرسیده بودن دوست داشتی گلم ، کلی هم ازشون خوردی و توتا رو تحویل نگرفتی ،

 در این سفر برای اولین بار به چالیدره هم رفتیم جای خیلی قشنگی بود خیلی از اونجا خوشت اومد گل من  

niniweblog.com

niniweblog.com  از اتفاقات مهم دیگه این سفر اولین مراجعه ات به دندانپزشکی بود ، عزیز دل مامان ، خیلی آروم و با وقار زیر دست خانم دکتر نشستی و معاینه شدی و آخ نگفتی کلی بهت افتخار کردم نازنینم ، در آخر هم چون دختر خیلی خوبی بودی از خانم دکتر یه بادکنک جایزه گرفتی حالا دیگه می تونم با خیال راحت بیارمت پیش دکتر تا دندونای زیبایی داشته باشی آفرین به دختر زیبای من تشویق 

عزیز من سفر ما به مشهد خیلی کوتاه بود اما امیدوارم روزی برسه من و شما و بابا جون برای همیشه  

توی این شهر زندگی کنیم و امام رضا یه بار دیگه مارو به شهرخودش مهمون کنه

اینم یکی از عکسای دختر مامان در سرزمین عجایب niniweblog.com 

 

 

آرنیکا در سرزمین عجایب

 

و طبیعت زیبای گلمکان

 

 

آرنیکا

 

آرنیکا در چالیدره

 

چالیدره

 

و شهر بازی چالیدره

 

چالیدره

 

همیشه خوشحال وخندان باشی ودنیا به کامت باشه دختر گلم ماچ  ماچ   قلب 

niniweblog.com

[ شنبه 21 / 3 / 1390 ] [ 9:18 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

 

 

سلام دوستم خوبی .....  به من زنگ بزن   من آرنیکا 3 سالمه 

 دیگه بزرگ شدم و میرم مردسه...   ارموز کلاس زبان دارم   لبخند  

دیشب مامان جونم به من یاد داده که توپ میشه ball مثل فوتبال آخه که من مثل باباجونم  عاشق فوتبالم ، مامانم ارموز صپانه برام تخموغول گذاشته ولی من فقط سفیدشو دوس دارم خواستم بگم من اینجوری حرف میزنم ببینید:

 

سلام دوستم خوبی: حرف زدن با موبایل الکی

 

تخموغول: تخم مرغ

 

راندینگ دینگ : رانندگی

 

آبلابولو : آلبالو

 

مردسه: مدرسه (همان مهد کودکه ولی چون من عاشق مدرسه ام مامانم گولم زده)

 

ارموز : امروز

 

مغاظب : مواظب

 

بنبسم : بنویسم

 

وقتی تازه به حرف افتادم:

 

پو : توپ

 

ای شیرین : لیمو شیرین

 

اوب: خوب (با تلفظ خب)

 

نعن : نکن

 

توپ توق : پرتقال

 

آنینا : آرنیکا

  

یه عکس از همون زمان:

 

 

 آرنیکای 13 ماهه

 (نویستده : آرنیکا)

niniweblog.com

[ دوشنبه 9 / 3 / 1390 ] [ 9:18 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

سلام دوستان

امروز می خوام برگردم به ٣ سال قبل یعنی سالی که دختر ناز و خوشگلم ، یکی یه دونه مامان و باباش آرنیکای عزیزم پاشو به این دنیای خاکی گذاشت وبه مامان و باباش افتخار داد تا  بشه عزیز دلشون ،

اول از همه می خوام معنی اسم دخترم رو بگم آخه شاید بعضی ها فکر کنند اسم دخترم ایرانی نیست ، البته آرنیکا نام گلی هم هست که در دامنه های آلپ رشد می کنه و خواص دارویی و درمانی بسیار زیادی - خصوصاً در ترمیم پوستهای آسیب دیده - داره ، اما معنی اون آریایی نیکو رفتار هست ، اسمش هم به خودش میاد آخه دختر نازنین من یه دختر ایرانی خیلی خیلی مهربون و نیکو رفتاره ،

من در اولین ساعات سال خورشیدی 1387 انتظار بدنیا آمدن دوست داشتنی ترین موجود دنیا (فرزند هدیه ای الهی ) رو می کشیدم آرنیکای من درساعت 1 بعد از ظهر  روز اول فروردین 87 چشم به دنیا گشود تا تمامی وجود منو ، که همیشه آرزوی داشتن یه دختر ناز و مامانی رو داشتم ، غرق در شادی و شعف کنه 

  (نویسنده : مامان آرنیکا)

دخترم امروزِ من، فردا مباد

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد


شب به امید گلِ فردا و فرداها ی شاد

ارمغانی بر تو باد

دخترم :

عشق را با عشق معنا کردن از آنِ تو باد

پاکی و زیبایی گل های وحشی

شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی

رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان

نوشِ تو باد !

دخترم امروزِ من فردا مباد!

خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد !

 

 

اینم عکس گل آرنیکا مونتانا 

 

 

niniweblog.com

 

[ شنبه 7 / 3 / 1390 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکا جون از روز دوم خرداد 90با مامانی وباباییش خداحافظی کرده وراه مهد رو در پیش گرفته تا اونجا هم دوستهای تازه پیدا کنه وهم چیزهای تازه یاد بگیره ، ضمناً کمتر مزاحم مامانی و باباییش بشه _ هرچند که اونا خیلی دوسش دارن و امروز آرنیکا جون از مهدش مرخصی گرفته تا پیش اونا بمونه _ خلاصه دیروز که رفنم دنبالش دیدم دختر خوشگلم یه کارت تبریک خوشگل همراه یه گل سفالی که خودش درست کرده بهم هدیه داده راستش این اولین هدیه ای بود که تحت عنوان روز مادر و نه روز زن می گرفتم ، تصمیم گرفتم برای همیشه نگهش دارم بعنوان اولین هدیه روز مادر از طرف دخترم ، عکسش رو هم همینجا می گذارم

 (نویسنده : مامان آرنیکا)

 

 

روز مادر

 

 

گل

 niniweblog.com

[ چهارشنبه 4 / 3 / 1390 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

آرنیکا جون در 2 سالگی

با سلام ، من تازه بااین وبلاگ آشنا شدم و تصمیم گرفتم خاطرات دختر عزیزم آرنیکا جو ن رو اینجا بنویسم تا خاطره ای ماندگار برای سالهای نوجوونی و جوونیش باشه ، همچنین تصمیم دارم تا تجربیات و یا دانسته های اندک خودم رو برای دوستانم روی وب بگذارم ...

به امید سلامتی و طول عمر دختر خوشگلم و همه بچه های خوب ایرانی

                                                                      (نویسنده : مامان آرنیکا)

niniweblog.com

[ سه شنبه 3 / 3 / 1390 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ مامان آرنیکا ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد